سیزده بدر.....

سلام تیله های من...


مامانی با یه کم تاخیر دوباره پیداش شد
خوب دیگه ایام عید و خوش گذرونی و تعطیلات دیگه تموم شد و دیگه باید برگردیم به زندگی عادی و روزمره ی خودمون...
حالا بعد از سیزده روز تعطیلی و خوش گذرونی واسه ارشیا گلی خیلی سخته که بخواد دوباره صبح زود بیدار شه و بره مدرسه حالا در آخر سخت بودن صبح زود بیدار شدنو برات میذارم تا ببینی 

البته واسه هانی گلی که فرقی نمیکنه چون خانم گل همیشه تو استراحت و بازی کردنه...
خوب حالا یه کم از سیزده بدر بگم براتون ...
جونم واستون بگه ما روز یازدهم رفتیم داراب خونه ی بابا بزرگ قرار شد فرداش هم باباجون و مامان جون همراه با خاله شمیم و عمو احسان هم بیان .....
خلاصه روز سیزده بدر همگی با هم با دوتا بابابزرگ و داییها و عموها رفتیم یه جای سرسبز ....
خیلی خوش گذشت از صبح که رفتیم اونجا همش بازی کردیم از جمله وسط وسطو . استپ هوا و هفت سنگ و ....
البته همه با هم مثل من و بابایی و دایی جون و زن دایی و خاله شمیم و عمو احسان و طاهره و دایی فردین و ساسان و محمد و عمو جلیل و امیر حسین و فاطمه و مامان جون و ارشیا گلی و ...
دیگه شب که برگشتیم خونه هیچ کس حال تکون خوردن نداشت و همه بدن درد گرفته بودن و کوفته شده بودن

![]()
خوب اینم عکس ارشیا گلی صبح زود بعد از تعطیلی ها....

الهی که مامانی قربونت بشه .....

![]()
![]()
![]()
![]()



سیزده بدر..... 








